پرش به محتوا
خانه » مصاحبه جان بلامی فاستر و باتوهان ساریجان

مصاحبه جان بلامی فاستر و باتوهان ساریجان



ترجمه: رزا روزبهان

(نوامبر ۲۰۲۳ )

جان بلامی فاستر، سردبیر نشریه مرور ماهانه و استاد بازنشسته جامعه‌شناسی در دانشگاه اورگان است. باتوهان ساریجان، مدیر تحریریه وب‌سایت خبری گسترو اکو است، سایتی مستقر در ترکیه که بر موضوعات مربوط به غذا و محیط زیست تمرکز دارد. این نسخه‌ی کمی اصلاح‌شده‌ از مصاحبه‌ای است که در ۲۳ سپتامبر ۲۰۲۳ در گسترو اکو منتشر شده است.
باتوهان ساریجان: جان، رابطه شما با طبیعت چگونه آغاز شد؟ چه چیزهایی از دوران کودکی در این باره به خاطر دارید؟
جان بلامی فاستر: من در شمال‌غربی اقیانوس آرام در ایالات متحده بزرگ شدم که به خاطر جنگل‌ها و محیط زیست منحصربه ‌فردش معروف است. من در سیاتل به دنیا آمدم، اما زمانی که بین ۱ تا ۵ ساله بودم، در شهری با صنعت چوب‌بری به نام ریموند در واشنگتن زندگی می‌کردیم، جایی که پدرم معلم بود. برخی از کارخانه‌های اره‌کشی در ریموند، از سرو قرمزغربی شیروانی چوبی تهیه میکردند که یکی از این کمپانیها متعلق به شرکت وییِرهاوزربود. گرد ارهُ سرو قرمزغربی به دلیل دارا بودن اسیدی به نام پلیکاتیک که علت اصلی آسم شناخته شده است، می‌تواند مشکلات تنفسی ایجاد کند، اگرچه در آن زمان این موضوع به طور گسترده شناخته نشده بود. هر سه فرزند خانواده ما از سنین بسیار پایین به آسم مزمن مبتلا شدیم، هرچند پیش از آن سابقه‌ای از این بیماری در خانواده ما وجود نداشت. در نهایت، من یکی از حادترین موارد آسم در کشور شدم.
وقتی ۵ ساله بودم، به حومه‌ای در خارج از تاکوما در واشنگتن، به نام فیرکرست (در اصل یک شهرک ساخته ‌شده بر مبنای مدل لویت ‌تاون) نقل مکان کردیم. من نسبت به محیط اطراف خود آگاهی زیادی پیدا کردم، زیرا هنگامی که به تاکوما می‌رفتیم، بوی کارخانه‌های کاغذ و خمیرکاغذ بسیار تند و آزاردهنده بود، و مادرم همیشه نگران بود که آلودگی چگونه آسم من را تحت تأثیر قرار می‌دهد. شهر به نظرم شلوغ می‌آمد (اگرچه به معیارهای امروز این‌گونه نبود). به این ترتیب، در سنین پایین، نوعی بی‌میلی نسبت به آلودگی، تراکم جمعیت و برخی از جنبه‌های صنعتی‌شدن در من شکل گرفت. تضاد بین محیط طبیعی نسبتاً بکر شمال‌غربی و آلودگی ناشی از صنایع چوب‌بری و کارخانه‌های تولید خمیرکاغذ و کاغذ در آن روزگار، بسیار مشهود بود.
مدت کوتاهی پس از رسیدن ما به فیرکرست، زمانی که من ۶ ساله و خواهر کوچکترم ۳ ساله بود، او دچار حمله آسم شد و به بیمارستان منتقل شد، اما همان شب درگذشت. دو هفته بعد، من نیز دچار حمله آسم شدیدی شدم و نزدیک بود جان خود را از دست بدهم، بخشی به دلیل آسم و بخشی به دلیل داروهایی که بیمارستان تجویز کرده بود. این مسئله، در واقع، به یک رویداد تکراری در زندگی من تبدیل شد. من به چادرهای اکسیژن، تغذیه وریدی، اقامت‌های طولانی در بیمارستان و دوزهای بالای استروئید که وزنم را دو برابر می‌کرد، عادت کردم.
زمانی که در ۶ سالگی از بیمارستان به خانه بازگشتم، طبق دستور پزشک اجازه نداشتم بیرون بروم، بدوم یا به مدرسه بروم و مجبور شدم با یک معلم خصوصی درس بخوانم. در نهایت، در ۷ سالگی به خانه‌ی ملی آسم در دنور فرستاده شدم و بیش از دو سال از والدینم دور بودم. این مکان سابقاً یک آسایشگاه بود و بهترین پزشکان آسم در کشور در آنجا حضور داشتند. همه این‌ها تأثیر عمیقی بر من گذاشت و در سن بسیار کم، آگاهی زیست‌محیطی در من ایجاد کرد.
البته، در سال‌های بعدی پیاده‌روی و کمپینگ در شمال‌غربی، به‌ویژه در جنگل بارانی المپیک، بخشی از دوران رشد من بود. زمانی که نخستین روز زمین در سال ۱۹۷۰ فرا رسید، من به طور جدی در فعالیت‌های مختلف آن شرکت داشتم و به ایده‌ی برخورد عقلائی با محیط زیست علاقه‌مند شدم. اما در آن زمان در الیمپیا، واشنگتن زندگی می‌کردم که نسبتاً آلودگی کمتری داشت. فکر می‌کردم شرایط در شمال‌غربی نسبت به بقیه کشور قابل تحسین است. تمرکز اصلی من در آن زمان بیشتر بر اعتراض به جنگ ویتنام بود که در آن ناپالم بر سر کودکان ریخته می‌شد، تا به محیط زیست.
در دهه ۱۹۸۰ و از طریق مارکسیسم و نقد سیستماتیک تخریب محیط زیست توسط سرمایه‌داری، دوباره به موضوع اکولوژی به طور جدی بازگشتم. در اوایل دهه ۱۹۸۰، در حین مباحثه با یکی از دوستانم در تورنتو، زمانی که در مقطع تحصیلات تکمیلی در دانشگاه یورک بودم، متوجه شدم که کارل مارکس به عنوان ضد طبیعت شناخته می‌شود، که این قطعاً نادرست بود. وقتی در میانه دهه ۱۹۸۰ پس از هشت سال به شمال‌غربی بازگشتم تا به عنوان استاد دانشگاه فعالیت کنم، شرایط به طور چشمگیری تغییر کرده بود. مردم بر فراز درختان می‌نشستند تا از قطع درختان کهنسال جلوگیری کنند و رودخانه کلمبیا به دلیل نشتی‌های رادیواکتیو از نیروگاه هسته‌ای هنفورد به عنوان آلوده‌ترین رودخانه جهان شناخته شده بود. نگرانی‌های فراوانی درباره استفاده از آفت‌کش‌ها وجود داشت – راشل کارسون آن‌ها را زیست‌کش می‌نامید – به‌ویژه در رابطه با صنعت چوب. در همین حال، تغییرات آب‌وهوایی، تخریب لایه ازون و انقراض سریع گونه‌ها در سراسر جهان نشان داد که مشکل زیست‌محیطی اکنون جهانی شده است و تنها می‌توان آن را در چارچوب تأثیرات سرمایه‌داری به عنوان یک سیستم جهانی درک کرد. این امر در اواخر دهه ۱۹۸۰ موجب تغییر مسیر پژوهش من و انتشار کتاب “سیاره آسیب‌پذیر” در سال ۱۹۹۴ شد.

باتوهان ساریجان: چه زمانی به سوسیالیسم علاقه‌مند شدید؟
جان بلامی فاستر: از سنین کم، به انقلاب‌ها به‌عنوان یک مفهوم تاریخی علاقه زیادی داشتم، حتی پیش از آنکه واقعاً درک درستی از سوسیالیسم داشته باشم. من از کسانی بودم که در ایالات متحده گاهی “نوزاد سرخ” نامیده می‌شود، هرچند نه به اندازه همسرم، کری آن نوموف، که در یک خانواده حزبی کمونیست و سازمان‌دهنده اتحادیه ای بزرگ شد و از طبقه کارگر صنعتی بود. مادرم انگلیسی بود و در سازمان‌های مختلف وابسته به حزب کمونیست در بریتانیا که عمدتاً با مبارزه برای باز کردن جبهه دوم در جنگ جهانی دوم همراه بود، فعالیت می‌کرد. وقتی با یک کشتی به ایالات متحده آمد، یکی از مسافران آلمانی به او توصیه کرد که تاریخچه سیاسی خود را پنهان کند، زیرا دوران مک‌ کارتیسم تازه آغاز شده بود و ایالات متحده به دنبال سرکوب نیروهای چپ بود. من تا زمان نوجوانی از فعالیت‌های سیاسی او در بریتانیا مطلع نبودم و در همان زمان خودم در اعتراضات ضد جنگ شرکت داشتم. در این زمان بود که او متوجه شد مسیر سیاسی‌ام را خودم تعیین کرده‌ام و می‌تواند در مورد گذشته‌اش با من صحبت کند. پدرم یک سوسیالیست طرفدار طرح نیودیل و حامی هنری والاس در رقابت او برای ریاست جمهوری بود. او معتقد بود که خواندن “مانیفست کمونیست” و سایر آثار مرتبط برای من ضروری است، حتی زمانی که هنوز در مقطع ابتدایی بودم. من با کتابخانه پدرم پر از کتاب‌های مربوط به سوسیالیسم، صلح و محیط زیست احاطه شده بودم. همه چیز درباره انقلاب از حدود سن ۶ یا ۷ سالگی برای من جذاب بود، هرچند در آن زمان جنبه‌ای از رمانتیسم نیز در آن وجود داشت. بنابراین، سوسیالیسم به طور طبیعی در زندگی‌ام جای گرفت. تمامی بحث‌های خانوادگی ما با معیارهای آمریکایی بسیار رادیکال بود. اما تا زمانی که وارد دانشگاه نشدم، به‌طور آگاهانه مارکسیست نشدم. نزدیک به پایان جنگ ویتنام، زمانی که جنبش ضد جنگ به پایان رسیده بود، برای مدتی در ناامیدی بین عقل‌گرایی سرسختانه (مطالعه فردریش نیچه، آرتور شوپنهاور و سورن کی‌یرکگور) و مارکسیسم انتقادی که در آن زمان به طور عمیق‌تر به آن پرداختم، سرگردان بودم. مارکسیسم، البته، در نهایت پیروز شد. با کودتای سازمان‌دهی‌شده ایالات متحده در شیلی علیه سالوادور آلنده و بحران اقتصادی سرمایه‌داری در اوایل و میانه دهه ۱۹۷۰، تصمیم گرفتم زندگی‌ام را وقف نقد سیستم کنم.

باتوهان ساریجان: در مقاله شما با عنوان “بوم‌شناسی و گذار از سرمایه‌داری به سوسیالیسم” در شماره نوامبر ۲۰۰۸ “بررسی ماهانه”، گفته‌اید که “رابطه انسان با طبیعت در مرکز گذار به سوسیالیسم قرار دارد.” می‌توانید آن را توضیح دهید؟
جان بلامی فاستر: مارکس و فردریش انگلس، سوسیالیسم را در چارچوب انسان‌شناسی و بوم‌شناسی تعریف کردند. از این رو، در ماتریالیسم تاریخی کلاسیک، طبیعت/بوم‌شناسی و سوسیالیسم به‌طور ذاتی به هم پیوند خورده‌اند. کتاب “وضعیت طبقه کارگر در انگلستان” انگلس یک متن زیست‌محیطی به همان اندازه که سوسیالیستی بود، به شمار می‌آید. مارکس فرآیند کار و تولید را به‌عنوان متابولیسم اجتماعی بین انسان و متابولیسم جهانی طبیعت می ‌دید. او سوسیالیسم را به‌عنوان نظارت عقلانی این متابولیسم اجتماعی توسط تولیدکنندگان مشترک تعریف کرد، به‌گونه‌ای که انرژی انسانی حفظ شود و توسعه آزادانه انسانی ترویج یابد. انسان‌ها باید به شیوه‌ای پایدار و به‌عنوان “سرپرستان خوب خانواده” با زمین ارتباط برقرار کنند. تولید برای مارکس، یک رابطه بوم‌شناختی و اقتصادی بود، و سوسیالیسم، شکلی عقلانی از آن متابولیسم بود که در آن زمین حفظ می‌شد و” توسعه آزادانه هر فرد شرط توسعه آزادانه همگان بود.

باتوهان ساریجان: در این مرحله، آیا بهتر نیست فکر کنیم که مبارزه زیست ‌محیطی بخشی از سوسیالیسم است، تا اینکه از یک حوزه جداگانه، یعنی اکوسوسیالیسم صحبت کنیم؟
جان بلامی فاستر: این سؤال خوبی است. برخی نظریه‌پردازان تلاش کرده‌اند سوسیالیسم را با اکوسوسیالیسم جایگزین کنند، که اشتباه است. خود سوسیالیسم ذاتاً بوم‌شناختی است. اکوسوسیالیسم بهتر است به‌عنوان یک سنت خاص در نظر گرفته شود که جنبه‌های بوم‌شناختی را که به‌ درستی به سوسیالیسم تعلق دارند، بهتر بیان می‌کند؛ جنبه‌هایی که بدون آن‌ها، سوسیالیسم در تضاد آشکار با خود قرار می‌گیرد. برابری واقعی بدون پایداری زیست ‌محیطی و پایداری زیست ‌محیطی بدون برابری واقعی امکان‌پذیر نیست.

باتوهان ساریجان: بیایید در مورد “شکاف متابولیک” صحبت کنیم. می‌توانید به زبان ساده برای یک فرد معمولی که در خیابان قدم می‌زند، توضیح دهید که شکاف متابولیک چیست و چگونه بر زندگی او تأثیر می‌گذارد؟
جان بلامی فاستر: ایده اصلی شکاف متابولیک چندان دشوار نیست. رابطه انسان با طبیعت، مانند تمام موجودات زنده، یک رابطه متابولیک است؛ یعنی ما انرژی و منابع مادی را از محیط به‌عنوان مبنای زندگی جذب می‌کنیم، آن را در بدن خود متابولیزه می‌کنیم و ضایعات را به زمین بازمی‌گردانیم. در مورد انسان‌ها، به‌عنوان موجوداتی که رابطه خود با طبیعت را خود تنظیم می‌کنند، این رابطه به شکل متابولیسم اجتماعی، عمدتاً از طریق فرآیند کار و تولید تجلی می‌یابد. اما با توسعه سرمایه‌داری، این متابولیسم اجتماعی بیگانه شد؛ یعنی انسان از زمین فاصله گرفت، همان‌طور که مارکس آن را “مصادره اولیه” نامید، یعنی سلب مالکیت جمعیت‌ از زمین بین قرون پانزدهم تا نوزدهم، و مصادره زمین، منابع و نیروی انسانی در سراسر جهان، که پایه‌های سرمایه‌داری صنعتی را تشکیل داد. طبیعت در این سیستم دیگر به‌عنوان رابطه‌ای که به آن تعلق داریم، دیده نمی‌شود؛ بلکه به‌عنوان چیزی که باید تسخیر شود و به‌عنوان “هدیه‌ای رایگان” به سرمایه تلقی ‌شود.
مارکس تحت تأثیر کار شیمیدان کشاورزی آلمانی، یوستوس فون لیبیش، قرار داشت که بر مسئله چرخه مواد مغذی و تناقضات موجود در کشاورزی صنعتی تمرکز داشت. با تمرکز جمعیت‌ها در شهرهای صنعتی بزرگ، غذا و الیاف به مراکز تولید جدیدی که صدها و حتی هزاران کیلومتر دورتر بودند فرستاده می‌شدند. در نتیجه، مواد مغذی ضروری خاک مانند نیتروژن، فسفر و پتاسیم در شهرها به‌عنوان ضایعات و آلودگی انباشته و به خاک بازگردانده نمی‌شدند و در نتیجه، حاصلخیزی خاک به پایان می‌رسید. (این روند در مرحله‌ای دیگر ادامه یافت، زمانی که حیوانات از زمین جدا شده و در محوطه‌های تغذیه متمرکز شدند.) مارکس این را به‌عنوان “شکاف در فرآیند وابسته متابولیسم اجتماعی” بین انسان و طبیعت می‌دید که بحران بوم‌شناختی را به وجود آورد. برای بازسازی خاک انگلستان، از کود گوانو از پرو و استخوان‌های میدان‌های نبرد ناپلئون و گورستان‌های زیرزمینی اروپا استفاده می‌شد. بحران خاک در اواسط قرن نوزدهم منجر به توسعه صنعت جهانی کود شد که در نهایت به شکاف زیست‌محیطی سیاره‌ای مرتبط با اختلال در چرخه‌های جهانی نیتروژن و فسفر انجامید. مسئله چرخه مواد مغذی و مفهوم متابولیسم در این زمینه، مبنای تمام تفکرات اکوسیستمی و بوم‌شناسی سیستمی را تشکیل داد. امروزه، دانشمندان اقلیم از گرمایش جهانی به‌عنوان یک “شکاف انسانی” در متابولیسم سیستم زمین یاد می‌کنند.

باتوهان ساریجان: راستی، آیا این ایده مارکس که مطرح کرده، به این معنی نیست که هر سوسیالیستی باید برای بوم‌شناسی هم مبارزه کند؟
جان بلامی فاستر: بله، قطعاً؛ و این موضوع برعکس هم صدق می‌کند. هر بوم‌شناسی باید برای سوسیالیسم نیز مبارزه کند.

باتوهان ساریجان: آیا می‌توان گفت که هنری دیوید ثورو، که دو سال را به تنهایی در ساحل دریاچه والدن زندگی کرد و از پرداخت مالیات امتناع ورزید، توانست از شکاف متابولیک عبور کند؟ به عبارت دیگر، آیا می‌توانیم به‌طور فردی شکاف متابولیک را معکوس کنیم؟
جان بلامی فاستر: ثورو صدای سوت قطار را از برکه والدن می‌شنید و کاملاً آگاه بود که از دنیای سرمایه‌داری نمی‌توان به‌طور کامل دوری کرد. او شکایت می‌کرد که نظام کارخانه‌ای فقط برای این است که “شرکت‌ها ثروتمندتر شوند.” هیچ راه‌حلی فردی برای معکوس کردن شکاف متابولیک وجود ندارد. ما می‌توانیم به‌صورت شخصی برخی پناهگاه‌های موقت و آرامش بیابیم، اما به‌عنوان موجودات اجتماعی که نگران کل بشریت هستند، نمی‌توانیم چشم‌هایمان را بر سرنوشت صدها میلیون و حتی میلیاردها انسانی که زندگی‌شان تحت تأثیر این شکاف سیاره‌ای قرار خواهد گرفت، ببندیم. همچنین نمی‌توانیم سرنوشت نسل‌های جوان‌تر و شاید نسل‌های آینده را نادیده بگیریم، که این مسائل، سؤالاتی درباره بقای انسان را به وجود می‌آورد. البته، چیزهایی برای یادگیری از ثورو داریم، از جمله نافرمانی مدنی او که میراثی است برای همه ما، اگرچه ما شاید به‌ندرت از آن بهره برده‌ایم.

باتوهان ساریجان: ما در مرحله نخست بحران آب‌وهوایی “انسان‌ساخت” هستیم. به‌طور فزاینده‌ای، مردم می‌پذیرند که این بحران مشکل امروز است، نه فردا، به دلیل ناهنجاری‌های آب ‌وهوایی (گرمای شدید، بارش شدید، موج‌های گرما، و اختلال تعادل منابع آب ‌ و غیره). این ناهنجاری‌ها به نظر می‌رسد که بیشتر به جوامع محروم آسیب می‌زند. چگونه شکاف متابولیک را با نابرابری‌های اجتماعی-اقتصادی مرتبط می‌دانید؟
جان بلامی فاستر: این اشتباه است که این وضعیت را به‌عنوان “مرحله نخست بحران آب‌ وهوایی انسان‌ ساخت” در نظر بگیریم. ما بیش از نیم قرن است که از این بحران اطلاع داریم و کار کمی برای جلوگیری از آن انجام داده‌ایم. واقعیت این است که ما به سرعت به سمت افزایش ۱٫۵ درجه سانتی‌گراد در میانگین دمای جهانی حرکت می‌کنیم و افزایش ۲ درجه سانتی‌گراد هم فاصله زیادی با آن ندارد. برای اینکه شانس ۵۰ درصدی برای جلوگیری از افزایش ۲ درجه سانتی‌گرادی داشته باشیم، باید از هم‌اکنون سالانه حدود ۵ درصد از انتشار جهانی کربن را کاهش دهیم، که این خود نیازمند یک تحول انقلابی در روابط ما با زمین است. این حد و مرزهای آب ‌وهوایی مهم هستند، زیرا نقطه‌ای را مشخص می‌کنند که دانشمندان آب ‌وهوا از آن به‌عنوان نقطه بازگشت ‌ناپذیر می‌ترسند، جایی که اثرات باز خورد مثبت وارد عمل می‌شوند و تغییرات آب ‌وهوایی را به‌ گونه ‌ای پیش می‌برند که دیگر از کنترل ما خارج و غیرقابل بازگشت است. به این معنا، ما در مرحله نخست بحران آب ‌وهوایی انسان‌ساخت نیستیم، بلکه به سمت مرحله تعیین‌ کننده‌ای می‌رویم که ممکن است سرنوشت بشریت را رقم بزند. درست است که مردم به دلیل رویدادهای شدید آب ‌وهوایی به‌ طور فزاینده‌ای به مقیاس کامل این تهدید پی می‌برند، اما صاحبان قدرت که از این روندها کاملاً آگاهند، هر کاری انجام می‌دهند تا مانع از تغییرات اجتماعی لازم و توسعه آگاهی واقعی از آنچه در حال وقوع است شوند، زیرا اولویت آن‌ها حفظ و تقویت قدرت خودشان است.
این موضوع به‌خوبی نشان می‌دهد که مسئله تماماً درباره نابرابری اجتماعی-اقتصادی است. میلیاردرهای جهان تنها در سال ۲۰۲۳ نزدیک به ۹۰۰ میلیارد دلار به ثروت خود افزودند. آکسفام سال گذشته گزارشی منتشر کرد که نشان می‌داد 125 میلیاردر ثروتمند، به طور متوسط، یک میلیون برابر بیشتر از یک فرد معمولی در ۹۰ درصد پایین درآمد جهانی، مسئول انتشار کربن هستند.
حتی در شرایطی که بحران‌های زیست‌محیطی و اقتصادی، تهدیدی جدی برای بقای بشریت ایجاد کرده‌اند، به‌اصطلاح اربابان جهان، که گاهی خودشان این لقب را به خود می‌دهند، در حال پر کردن جیب‌های خود و جلوگیری از تغییرات ضروری هستند. البته این موضوع که چه کسانی بیشترین آسیب‌پذیری فوری را نسبت به تغییرات آب‌وهوایی دارند، پوشیده نیست: فقرا و افراد بیش‌از‌حد مورد استثمار در هر کشوری، و به‌ویژه آنانی که با دستمزدهای حداقلی و در شرایط محیطی شدیداً نامساعد در کشورهای جنوب جهان زندگی می‌کنند.

باتوهان ساریجان: چه گوارا گفته بود: “مشکل اساسی در ساختن سوسیالیسم، توسعه اقتصادی نیست، بلکه توسعه انسانی است. ” منظور از “توسعه انسانی” چیست؟ آیا می‌توانید آن را در زمینه رابطه محیط زیست و انسان ارزیابی کنید؟
جان بلامی فاستر: چه گوارا به‌ ویژه بر نیاز به توسعه انسانی به‌عنوان هم پایه و هم هدف نهایی سوسیالیسم تأکید داشت. به عقیده او، سوسیالیسم نیازمند یک انسان آزاد شده جدید است که بر نیازهای اجتماعی، حتی بیشتر از نیازهای فردی، متمرکز شده و به توسعه همه افراد متعهد باشد. توسعه انسانی یک مفهوم انتزاعی نیست. سازمان ملل متحد هر سال گزارش توسعه انسانی را منتشر می‌کند تا تمرکز اصلی ادبیات توسعه جریان اصلی را که صرفاً بر رشد اقتصادی است، به چالش بکشد. مارکس شاید نخستین کسی بود که به “سلسله ‌مراتب نیازها” اشاره کرد، که در آن نیازهای اساسی مردم از جمله غذا، آب، سرپناه، پوشاک، مراقبت از کودکان، آموزش، حمل‌ونقل، وسایل ارتباطی، ابزار رشد شخصی، و فرصت‌های کار خلاقانه باید پیش از کالاهای تجملاتی برای طبقات مرفه قرار گیرد. بسیاری از آنچه در جامعه سرمایه‌داری به‌عنوان ثروت طبقه ‌بندی می‌شود، ، به ‌قول جان راسکین، میتوان آنرا دقیقا “بیماری” نامید. دقیقاً همان حوزه‌هایی که بیشترین نقش را در توسعه انسانی دارند، در اقتصاد سرمایه‌داری بیشترین بی‌توجهی را تجربه می‌کنند، برخلاف اقتصاد سوسیالیستی، مثلاً در مورد کوبا.

باتوهان ساریجان: در مقاله‌ای که اخیراً در مجله طبیعت منتشر شده، نویسندگان نشان داده‌اند که انسان‌ها هفت مرز از هشت مرز سیاره‌ای را پشت سر گذاشته‌اند. آیا فکر می‌کنید مبارزه جهانی ما برای حفظ محیط زیست ضعیف است؟ آیا آن ‌قدر توانمند نیستیم که سرمایه‌داری را سرنگون کنیم، یا به اندازه کافی مبارزه نمی‌کنیم؟
جان بلامی فاستر: مقاله می ۲۰۲۳ مجله طبیعت به ‌قلم یوهان روکستروم و همکارانش با عنوان “مرزهای امن و عادلانه سیستم زمین” از اهمیت بسیاری برخوردار است و نشان می‌دهد که وضعیت کنونی تا چه اندازه برای بشریت خطرناک شده است، به ‌ویژه وقتی که مسائل عدالت اجتماعی و زیست ‌محیطی را به‌ طور مستقیم در بر می‌گیرد. این مقاله گامی بزرگ‌تر از مفهوم اولیه مرزهای سیاره‌ای است زیرا تحلیل مرزهای عدالت زیست‌ محیطی را در ارتباط با نسل‌های قدیم و جدید، نسل‌های حاضر و آینده و میان کشورها، جوامع و افراد در بر می‌گیرد. از این رو جای تعجب نیست که بیشتر مرزهای امن و عادلانه سیستم زمین پشت سر گذاشته شده است و منعکس‌کننده بحران کلی ماست.
ما اکنون مدل نه مرز سیاره‌ای را داریم که بر اساس شرایط بقا برای انسان در سیاره تعیین شده و بیشتر این مرزها یا پشت سر گذاشته شده‌اند یا در حال گذر هستند، از جمله تغییرات اقلیمی، کاهش لایه اوزون، اسیدی شدن اقیانوس‌ها، انقراض گونه‌ها، اختلال در چرخه‌های نیتروژن و فسفر، از بین رفتن پوشش گیاهی (از جمله جنگل‌ها)، کاهش منابع آب شیرین، بارگذاری آئروسل‌ها و موجودات نوظهور (شامل مواد شیمیایی مصنوعی، مواد رادیواکتیو، موجودات اصلاح ‌شده ژنتیکی و غیره). این واقعیت که عبور از هر یک از این مرزهای سیاره‌ای، تهدیدی مرگبار برای بشریت و گونه های بی شمار دیگر است، اهمیت تغییرات اقلیمی (که تنها یکی از این مرزهای سیاره‌ای است) را در جایگاه واقعی خود قرار می‌دهد. هر یک از این مرزهای سیاره‌ای به معنای بحران زمین است و پشت تمام آن‌ها، سیستم انباشت سرمایه و تصرف کامل زمین قرار دارد.
مرزهای جدید و امن سیستم زمین، در صدد هستند که به این مسئله بُعدی جدید اضافه کنند و کل مشکل را در قالب ترکیبی از محدودیت‌های زیست‌محیطی و اجتماعی بررسی کنند، به طوری که یک دایره داخلی به‌عنوان “کریدوری امن و عادلانه” برای بشریت تعیین شود. این رویکرد تأکید می‌کند که محدودیت‌های اجتماعی برای ایجاد یک محیط امن و عادلانه سختگیرانه ‌تر از مرزهای زیست ‌فیزیکی سیاره‌ای هستند و اکنون تغییر اجتماعی عظیمی لازم است. با این حال، مشکل این مفهوم این است که واقعیتِ وجود سرمایه‌داری را نادیده می‌گیرد؛ سرمایه‌داری در هر سطر این مطالعه حضور دارد، اما هرگز به ‌طور مستقیم ذکر نمی‌شود.
در پاسخ به سوال مشخص شما، که آیا جمعیت روی زمین به اندازه کافی توانمند است تا سرمایه‌داری را سرنگون کند، قطعاً مثبت است. ما هنوز به اندازه کافی نمی‌جنگیم. با این حال، صدها میلیون نفر در سراسر جهان در حال ورود به مبارزه به اشکال مختلف هستند، و تلاش‌های آنها بدون شک بزرگ ‌تر و به میلیاردها نفر گسترش خواهد یافت. اینکه آیا این اتفاق در زمان مناسب و با مقیاس و سطح سازمان‌دهی لازم رخ می‌دهد یا نه، ما نمی‌دانیم. بنابراین، از نتیجه نهایی بی‌اطلاع هستیم. اما می‌دانیم که این بزرگ‌ترین مبارزه در تاریخ بشریت خواهد بود. همان‌طور که بوم‌شناس مارکسیست ریچارد لوینز گفته است، این واقعیت که آینده هنوز تعیین نشده است، خود “دعوتی به تمرین آزادی” است.

باتوهان ساریجان: آیا امکان دارد انقلاب زیست ‌محیطی جهانی را بدون حذف نیروهای بازار سازماندهی کرد؟
جان بلامی فاستر: پاسخ به این سوال دشوار است، زیرا پاسخ کامل باید به این بپردازد که نیروهای بازار کدامند، که خود موضوعی مملو از افسانه‌هاست. سوال را می‌توان به شکل مفیدتری به این صورت مطرح کرد: آیا می‌توان بدون برنامه‌ریزی اقتصادی و زیست ‌محیطی، انقلاب زیست ‌محیطی را به انجام رساند و نقش بازارها در این شرایط چه خواهد بود؟ شماره ویژه ماه ژوئیه–اوت ۲۰۲۳ از مجله “مانتلی ریویو”، که طولانی‌ترین شماره ویژه‌ای است که منتشر کرده‌ایم، با عنوان “رشد کاهش‌یافته برنامه ‌ریزی‌شده: اکوسوسیالیسم و توسعه انسانی پایدار” منتشر شده است. این شماره توضیح می‌دهد که پایداری زیست‌ محیطی – که نیازمند راه‌ حل‌های مختلفی برای کاهش رشد است که به‌ طور خاص کشورها و بخش‌های ثروتمند جهان را هدف قرار می‌دهد و در عین حال استاندارد زندگی واقعی برای اکثر جمعیت جهان را بهبود می‌بخشد – بدون برنامه ‌ریزی اقتصادی و زیست ‌محیطی به نوعی قابل دستیابی نیست. افسانه سیستم بازار خود تنظیم‌ شونده، دقیقاً همین است، یک افسانه. این افسانه توجیهی می‌شود برای اینکه همه نتایج به‌ صورت پسینی پدید آیند و نه پیشینی، یعنی بدون برنامه ‌ریزی اساسی، به طوری که طبقه سرمایه ‌دار و شرکت ‌ها عملاً بتوانند همه تحولات را تحت عنوان خنثی “نیروهای بازار” به نفع خود کنترل و هدایت کنند. ما دیده‌ایم که این روند در نیم قرن گذشته چه بلایی بر سر محیط زیست سیاره ما آورده است.
اینکه آینده بشریت را به‌ اصطلاح به دست نیروهای بازار بسپاریم، یک خودکشی است. یعنی سرمایه جهانی که تنها یک هدف دارد که انهم انباشت بی‌پایان سرمایه در سطوح بالای جامعه است یعنی “پس از من، سیل بیاید!” بدون برنامه‌ریزی که توسط تولید کنندگان وابسته به هم کنترل شود، هیچ راهی برای جلوگیری از قطار سریع السیر سرمایه‌داری وجود ندارد که ما را به سوی پرتگاه می‌برد. البته برنامه‌ریزی کردن به معنای حذف بازارها نیست. بلکه به این معنی است که اقتصاد تحت کنترل “بازارها” قرار نمی‌گیرد. حقیقت این است که حاکمیت “نیروهای بازار” در جهان امروز تنها به این معنی است که سرمایه انحصاری-مالی در رأس قرار دارد: همان نیرویی که ما را به لبه پرتگاه زیست ‌محیطی سیاره‌ای کشانده و مانع انجام هرگونه اقدام در این مورد است.

باتوهان ساریجان: برخی می‌گویند نقطه افزایش ۱.۵ درجه سانتی‌گراد دما به زودی محقق می‌شود (برای جلوگیری از آن خیلی دیر است)؛ برخی دیگر فکر می‌کنند که هنوز زمان داریم (باید برایش مبارزه کنیم) برای این هدف نظر شما در این باره چیست؟ آیا نیاز ما امید و مبارزه نیست، نه بدبینی که با آخرالزمان‌ گرایی ایجاد می‌شود؟ چگونه باید نسبت به بحران آب ‌وهوا، بزرگ ‌ترین مشکل انسان‌ ساخته‌ای که با آن مواجه هستیم، واکنش نشان دهیم؟
جان بلامی فاستر: سردرگمی زیادی در مورد مرز ۱.۵ درجه سانتی‌گراد بین مردم وجود دارد. سازمان جهانی هواشناسی در آخرین گزارش خود،اعلام کرده که احتمالاً در هفت سال آینده، ما به طور موقت به افزایش ۱.۵ درجه سانتی‌گراد به میانگین دمای جهانی خواهیم رسید.
خوش‌بینانه ‌ترین سناریوی هیئت بین‌دولتی سازمان ملل در مورد تغییرات اقلیمی در آخرین گزارش خود باور دارد که جهان تا سال ۲۰۴۰ به افزایش ۱.۵ درجه سانتی‌گراد نرسد. حتی در این خوش‌بینانه‌ترین سناریو، دمای جهان پس از ۲۰۴۰، یک ‌دهم درجه از ۱.۵ درجه سانتی‌گراد فراتر خواهد رفت و تا پایان قرن، از طریق نوعی از انتشار منفی (جذب کربن از جو)، دوباره به کمتر از ۱.۵ درجه سانتی‌گراد بازنخواهد گشت. هنوز دستیابی به این هدف ممکن است – اما نیازمند تغییری انقلابی در مقیاسی فراتر از هر آن چیزی است که تاکنون دیده‌ایم. در این وضعیت، بدبینی و خوش‌بینی بی‌ربط هستند. موضوع ایجاد یک جنبش جهانی است که بر اساس طبقه کارگر جهانی و به‌طور کلی “ستم‌دیدگان جهان” بنا شده باشد، و وارد مبارزه‌ای شود برای جهانی که در آن برابری واقعی و پایداری زیست‌محیطی برقرار است. این مسئله به جوانان امروز و نسل‌های آینده مربوط می‌شود. شما یا راه تسلیم انسانیت به اصطلاح سرنوشت آن، که در حال حاضر به سمت یک فاجعه جهانی می‌رود، را انتخاب می‌کنید یا مقاومت می‌کنید. ما باید شیر اطمینان را آزاد کنیم تا قطار سرکشی که انگلس از آن به‌عنوان یک استعاره استفاده کرد، قبل از رسیدن به نقاط عطفی که سیستم زمین را به طور برگشت‌ناپذیری بی‌ثبات می‌کند، متوقف کنیم. در حال حاضر، با شرایطی مواجه هستیم که سطح دریاها در حال افزایش است و، فارغ از آنچه انجام می‌دهیم، این روند قابل برگشت نخواهد بود، نه در یک قرن و نه حتی در دو قرن، اما همچنان می‌توانیم بر سرعت و میزان افزایش آن تأثیر بگذاریم.

باتوهان ساریجان: دولت‌ها باید یکی از بزرگ‌ترین موانع ترکیب مبارزه‌های زیست‌محیطی و اجتماعی باشند. به عنوان مثال، در ترکیه، جایی که من زندگی می‌کنم، حزب عدالت و توسعه که بیش از بیست سال است در قدرت است، محیط‌زیست را غارت می‌کند؛ این حزب، طبیعت را به شرکت‌های فعال در بخش‌های مختلف، به‌ویژه ساخت‌وساز و معدن، عرضه می‌کند. هرکسی که علیه این وضعیت مبارزه کند، “تروریست” اعلام می‌شود و گاهی حتی زندانی می‌شود. چگونه باید مبارزه کنیم؟ دوست دارید چه بگویید؟
جان بلامی فاستر: مشکل واقعی در این سطح، تنها به خود دولت‌ها محدود نمی‌شود، بلکه تمام ساختار دولت سرمایه‌داری را شامل می‌شود. دولت، آن بخش از ساختار سرمایه‌داری است که به‌طور نظری بیشترین پاسخگویی را به جمعیت دارد و قابل تغییر است، معمولاً شامل قوای اجرایی و مقننه می‌شود. بخش‌های دیگر دولت شامل قوه قضاییه، پلیس، زندان‌ها، بوروکراسی دولتی، ارتش، سرویس‌های اطلاعاتی، بانک مرکزی (که اکنون توسط مؤسسات بزرگ مالی کنترل می‌شود و توسط دولت حمایت می‌شود)، دولت‌های محلی و منطقه‌ای، آموزش عمومی و غیره است. سیستم رسانه‌ای شرکتی نیز به‌عنوان یک دستگاه ایدئولوژیک به طور نزدیک با دولت همسو شده است. در هر مرحله از فرآیند سیاسی، پیش و پس از ورود سیاست‌مداران به مناصب دولتی، هزاران رشته ارتباطی وجود دارد که دولت را به سرمایه متصل می‌کند، و فردی که سرمایه‌گذاری می‌کند، به ساز خود می‌رقصد.
در حال حاضر، شکل غالب دولت در جهان سرمایه‌داری پیشرفته، یعنی دموکراسی لیبرال، در بحران ساختاری گرفتار شده است و دولت سرمایه‌داری از سیاست‌های ریاضتی نئولیبرال به سمت فاشیسم نوین حرکت می‌کند. اگر دولتی ضدسرمایه‌داری یا حتی اصلاح‌طلب انتخاب شود (مانند برخی کشورها در آمریکای لاتین امروز)، معمولاً با خصومت بخش‌های دیگر نهادهای مستقر سرمایه‌داری روبه‌رو می‌شود و از بیرون نیز تحت فشار سرمایه قرار می‌گیرد، سرمایه‌ای که قدرت زیادی دارد و به‌طور مستقیم به دولت وابسته نیست. دولت‌های سرمایه‌داری به شدت در میزان توانایی‌شان برای کنترل یا دخالت در سرمایه‌ محدود هستند، اما قدرت‌های قهری زیادی به آن‌ها اعطا می‌شود (به‌ویژه در شرائط اضطراری دولتی) تا جمعیت را سرکوب کنند.
همان‌طور که دولت سرمایه‌داری به سمت فاشیسم (یا فاشیسم نوین) حرکت می‌کند، اعتبار خود را از دست می‌دهد و بیشتر بر اجبار مستقیم، سانسور و تبلیغات متکی می‌شود. مشخص کردن اشکال مختلف اعتراض به عنوان “تروریسم”، که در ایالات متحده نیز رخ می‌دهد، نشانه‌ای از این تغییر است. تعیین استراتژی و تاکتیک‌های مقاومت در هر دولت-ملت یا منطقه خاص دشوار است، زیرا شرایط در سراسر جهان به شدت متفاوت است. با این حال، بدون یک جنبش سازمان‌یافته برای سوسیالیسم (و زیست‌ محیطی) در مقیاسی انقلابی و عظیم، تغییرات لازم امکان‌پذیر نیست. این به نظر می‌رسد که یک حقیقت غیرقابل انکار دوران ماست، دورانی که به سمت غارت آشکار جمعیت‌های سراسر جهان حرکت کرده است. این مسئله به‌طور حادتر در کشورهایی که تحت امپریالیسم مستقیم قرار دارند، مشهود است؛ اما ما همچنین با یک فاجعه جهانی روبه‌رو هستیم که بر جمعیت‌های سراسر جهان تأثیر خواهد گذاشت.
به نظر من، تکامل ‌یافته ‌ترین نظریه و نقد دولت در زمان ما را می‌توان در آثار ایستوان مسزاروش با عنوان “فراتر از سرمایه” و “فراتر از لویاتان” یافت. تحلیل مسزاروش که بر هوگو چاوز و انقلاب بولیواری در ونزوئلا تأثیر گذاشت، مفهوم کلاسیک مارکسیستی “از بین رفتن تدریجی دولت” را در قالب ایجاد یک دولت کمونال احیا می‌کند. در اینجا، بخشی از پایگاه مردمی در تمامی روابط خود – اقتصادی، سیاسی، زیست‌محیطی و فرهنگی – پیرامون تبادل کمونال در درون جوامع محلی سازمان‌دهی می‌شود. در ونزوئلا، دولت بولیواری از این پایگاه مردمی مستقل حمایت کرده و بخش زیادی از قدرت خود را از آن می‌گیرد و از این لحاظ دیگر از مردم بیگانه نیست (اگرچه انواع مختلفی از تناقضات نیز وجود دارد). با این حال، هیچ مسیر واحدی به سوی سوسیالیسم وجود ندارد، زیرا شرایط به شدت متفاوت است و زبان‌های انقلاب و مسیرهای مبارزه نیز گوناگون‌اند.
در مورد نکته بسیار هوشمندانه شما مبنی بر اینکه دولت “طبیعت را به شرکت‌ها عرضه می‌کند”، باید بگویم که این بخشی از تولید ثروت از طبیعت است. این استراتژی جدید سرمایه جهانی در رابطه با بحران زیست‌محیطی جهانی است که من اخیراً درباره آن چندین مقاله نوشته‌ام و در کتاب جدیدم دیالکتیک‌های بوم‌شناسی به آن پرداخته شده است.

باتوهان ساریجان: من مقاله “سازماندهی انقلاب زیست‌ محیطی” در شماره اکتبر ۲۰۰۵ ” مرور ماهانه” را دوباره خواندم. چرا سناریوی “پارادایم جدید پایداری” که یکی از دو سناریوی اصلی انتقال پیشنهاد شده توسط “گروه سناریو جهانی” است، ناکافی است؟ منظور ما از “اکوکامیونالیسم”، سناریوی دیگری که شما آن را مؤثرتر می‌دانید، چیست؟
جان بلامی فاستر: “گروه سناریو جهانی”، آنچه که به‌عنوان آغازانتقال بزرگ شناخته می‌شود را معرفی کرد که هنوز هم یک فرآیند در حال پیشرفت است و عمدتاً نمایانگر یک دیدگاه اجتماعی-لیبرال جهانی است. این گروه دو شکل ممکن از انتقال بزرگ را پیشنهاد کرد. یکی از آن‌ها پروژه اوتوپیایی نخبگان غیرانقلابی به نام برنامه جدید پایداری بود که قرار بود از طریق اقدام مشترک عمدتاً سازمان ملل، بانک جهانی و سازمان‌های غیر دولتی آغاز شود. یک پایگاه مردمی وسیع‌تر نیز ذکر شد اما به‌طور کامل حاشیه‌ای بود. بخش منطقی برنامه جدید پایداری، پذیرش یک اقتصاد پایدار بود، همان‌طور که در قرن نوزدهم توسط جان استوارت میل در فاز اجتماعی‌دموکراتیک‌اش تصور شده و در زمان ما، توسط هرمان دالی فقید ترویج می‌شد. مشکل این مدل این است که فرض می‌کند انتقالی از رشد اقتصادی و انباشت سرمایه وجود دارد بدون آنکه در حال حاضر ساختارهای سیاسی-اقتصادی اساسی سرمایه‌داری تغییر کند. در اصطلاح امروزی، این می‌تواند به‌عنوان یک استراتژی سرمایه‌داری کاهش رشد توصیف شود.
من مقاله‌ای در مورد این استراتژی نوشتم که آن را “تئوری ناممکن” توصیف کردم، یعنی جدا کردن سرمایه‌داری و ساختارهای طبقاتی و نهادهایش از میل به انباشت سرمایه غیرممکن است. همان‌طور که مارکس گفت، این سیستم، سیستم انباشت است و انباشت! ایده‌ای که بانک جهانی اقتصاد پایدار یا کاهش رشد را ترویج می‌دهد، یا اینکه این می‌تواند به‌نوعی در درون سرمایه‌داری نهادینه شود، یک دیدگاه غیرواقع‌گرایانه است. دالی که مدتی برای بانک جهانی کار کرده بود، به این تناقض اذعان کرد.
پارادایم اکوکامیونالیسم به این معنا متفاوت است که توسط گروه سناریو جهانی به‌عنوان نوعی اقتصاد سوسیالیستی کاهش رشد، توصیف شده که به‌طور بنیادی با سیستم انباشت سرمایه شکاف ایجاد می‌کند. متفکر قرن نوزدهم که نزدیک‌ترین فرد به این پارادایم دیده می‌شود، هنرمند بزرگ، صنعتگر، شاعر و سوسیالیست ویلیام موریس است که در سال‌های پایانی عمرش نیروی اصلی پشت تیم سوسیالیستی بود که شخصیت‌هایی مانند النور مارکس و انگلس به آن وابسته بودند. موریس هم مارکسیست اکولوژیک بود و هم به شدت ضدامپریالیست. او استدلال کرد که انگلستان می‌تواند مصرف زغال‌سنگ خود را نصف کند اگرهدررفت و استثماری که با سرمایه‌داری همراه است را از بین ببرد. سه فصل از کتاب من با عنوان «بازگشت طبیعت» به ایده‌های موریس اختصاص داده شده است. او نزدیک‌ترین چیزی است که در قرن نوزدهم داریم و می‌توان او را به‌عنوان یک «کمونیست کاهش رشد» توصیف کرد، اصطلاحی که کوهی سیتو اخیراً آن را رواج داده است.
کمونیسم کاهش رشد، یا کاهش رشد برنامه‌ریزی‌شده، به معنای حذف انباشت اضافی، هدررفت، غیرعقلانی بودن اقتصادی، تفاوت‌های طبقاتی وچرخه تولید است در حالی که کیفیت زندگی جمعیت‌ها در جاهای دیگر بهبود یابد. این به‌طور خاص به طبقه سرمایه‌دار و دولت‌های ثروتمند امپریالیستی هدف‌گیری می‌کند و خواستار پایان شکل‌گیری سرمایه خالص در اقتصادهای ثروتمند است. کشورهای کمتر توسعه‌یافته و بخش‌های فقیرتر اقتصاد جهانی هنوز به رشد اقتصادی بیشتر مطابق با نیازهای انسانی نیاز خواهند داشت. نیاز به همگرایی در استفاده از انرژی و منابع در سطح جهانی وجود دارد که باید در سطح پایدار برای همه در سطح سیاره‌ای باشد، با تنظیم نزولی در کشورهای با ردپای اکولوژیکی بالا. اما همان‌طور که گروه سناریو جهانی تشخیص داد، پارادایم اکو-اجتماع‌گرایی نیازمند بازسازی انقلابی جامعه به‌طور کلی خواهد بود، که البته به همین دلیل آن‌ها به‌طور صریح به آن اشاره نکردند.

باتوهان ساریجان: درباره پایداری صحبت کنیم. من فکر می‌کنم این مفهوم خالی شده و به‌عنوان پوششی (سبز شویی) توسط سرمایه‌داری استفاده می‌شود. شما همچنین پایداری واقعی را با سوسیالیسم مرتبط می‌دانید. آیا بهترین راه دیده شدن آن این‌گونه نیست؟
جان بلامی فاستر: بسیاری از اصطلاحاتی که ضروری هستند و بدون آن‌ها به‌سختی می‌توانیم به مشکلات اجتماعی بپردازیم، توسط سیستم قدرت طبقاتی تصاحب و تحریف شده‌اند و بنابراین امروزه مورد مناقشه قرار دارند. این شامل اصطلاحاتی مانند دموکراسی، آزادی، برابری، سوسیالیسم، پایداری و غیره است. ما نمی‌توانیم معانی واقعی، اساسی و انتقادی این اصطلاحات را که برای رهایی و توسعه انسانی ضروری هستند، صرفاً به این دلیل که توسط سیستم ایدئولوژیک حاکم تحریف، تحقیر، و به‌طور مؤثر منفی شده‌اند، رها کنیم. در ایالات متحده، امروز دموکراسی با بازار شناسایی می‌شود، در تضاد با معنای اصلی آن که حاکمیت از طرف فقرا، یعنی دموها بود. در این شرایط، ما باید برای معانی ارگانیک این دسته‌ها که از مبارزات گذشته ناشی شده‌اند، مبارزه کنیم. لازم است که جنگ فرهنگی بر سر هژمونی فرهنگی را به‌عنوان بخشی از آنچه آنتونیو گرامشی به‌عنوان «فلسفه عمل» نامید، به راه بیندازیم. رها کردن مفهوم پایداری و اجازه دادن به آن برای فاسد شدن به معنی پایداری سرمایه‌داری، که دقیقاً مخالف معنای اصلی آن است، خودزنی خواهد بود. مفهوم ما پایداری لازم رابطه انسانی با زمین است که جز در جامعه‌ای با برابری اساسی تحقق نمی‌یابد.

باتوهان ساریجان: بیایید گفت‌وگو را با صحبت درباره « مرور ماهانه» به پایان برسانیم. انتشار یک مجله سوسیالیستی از سال ۱۹۴۹ در کشوری مانند ایالات متحده، که مرکز سرمایه‌داری است، و ادامه زندگی نشر آن به‌طور «مستقل» حتی در دوران «شکار جادوگران» نیاز به بصیرت و اراده زیادی دارد. من فکر می‌کنم که این یک موفقیت بزرگ است که این مجله به زمان ما ادامه یافته است. شما کی سردبیر مجله شدید؟ چگونه راهتان با هم یکی شد؟
جان بلامی فاستر: من از اوایل دهه ۱۹۷۰ خواننده پرشور « مرور ماهانه» بودم، مانند بسیاری از دوستانم. من از ابتدا با « مرور ماهانه» آشنا بودم و از آن به‌عنوان منبعی در بحث‌های دبیرستانی‌ام استفاده می‌کردم، زمانی که درباره جنگ ویتنام بحث می‌کردیم. اما دوست و هم‌اتاقی من در دانشگاه اورگرین، رابرت و. مک‌چسنی، من را به تمرکز بر « مرور ماهانه» به‌عنوان یک دیدگاه همه گیر تشویق کرد. ما در آن زمان اقتصاد، از جمله اقتصاد رادیکال را مطالعه می‌کردیم. این دوران آخرین مراحل جنگ ویتنام، کودتا در شیلی و بحران اقتصادی اوایل تا میانه دهه ۱۹۷۰ بود. « مرور ماهانه» در مرکز همه این‌ها بود، به‌ویژه برای افرادی که به اقتصاد سیاسی رادیکال علاقه‌مند بودند. مهم‌ترین اثر در چپ مارکسیستی ایالات متحده در آن زمان، «سرمایه انحصاری» نوشته پل آ. باران و پل م. سوئیزی بود. گروهی از ما به سیاتل رفتیم زمانی که سوئیزی، که از چین بازگشته بود، به جمعیت زیادی در دانشگاه واشنگتن سخنرانی می‌کرد. ما همه چیز را در « مرور ماهانه» و از انتشارات « مرور ماهانه» خواندیم. به اوژن، اورگان سفر کردیم، جایی که اتحادیه اقتصاددانان رادیکال سیاسی در حال برگزاری بود، که در آن زمان نیز به‌طور نزدیکی با « مرور ماهانه» مرتبط بود.
در سال ۱۹۷۶، به دانشگاه یورک در تورنتو رفتم و برای چند سال شیفته اقتصاد سیاسی مارکسیستی بنیادگرا شدم. من مقاله‌ای در دفاع از نظریه نرخ سود نزولی نوشتم و سپس، وقتی که آخرین صفحه دفاعیه ام را تمام کردم، تصمیم گرفتم که این نظریه در واقع به وضعیت کنونی ما قابل تطبیق نیست. سپس زیر نظر تاریخ‌نگار پیشرو روزیونیست ایالات متحده، گابریل کولکو ، که داده‌هایی درباره بهره‌برداری از ظرفیت به من معرفی کرد و کارهای اقتصاددان مارکسیست اتریشی، جوزف اشتایندل را بررسی کردم. این من را به کارهای مارکسیست لهستانی، مایکل کاله‌کی و سپس دوباره از طریق کاله‌کی و اشتایندل به «سرمایه انحصاری» باران و سوئیزی برد. من یک دست‌نوشته طولانی درباره «ایالات متحده و سرمایه‌داری انحصاری: مسئله ظرفیت اضافی» نوشتم و آن را در سال ۱۹۷۹ یا ۱۹۸۰ به سوئیزی ارسال کردم، که او را تحت تأثیر قرار داد و ما دوستان نزدیکی شدیم.
در سال ۱۹۸۹، به عنوان عضو هیئت‌مدیره بنیاد « مرور ماهانه» و عضو کمیته سردبیری مجله انتخاب شدم. این مجله در دهه ۱۹۹۰ با مشکلات مختلفی روبرو شد، زیرا سردبیران آن در سن هشتاد سالگی بودند و در حال کاهش فعالیت بودند. الن مکسینز وود، که من در دانشگاه یورک با او تحصیل کرده بودم، برای چند سال به‌عنوان هم‌سردبیر با هری مگداف و سوئیزی وارد عمل شد. در سال ۲۰۰۰، مک‌چسنی و من به‌عنوان هم‌سردبیر به مگداف و سوئیزی پیوستیم. با درگذشت سوئیزی و مگداف در سال‌های ۲۰۰۴ و ۲۰۰۶ به‌ترتیب و استعفای مک‌چسنی به‌عنوان هم‌سردبیر در سال ۲۰۰۴ به دلیل سایر مسئولیت‌های سیاسی و فکری (او در هیئت‌مدیره بنیاد « مرور ماهانه» باقی ماند)، من به‌عنوان سردبیر تنها باقی ماندم. امروز ما عمدتاً به‌صورت جمعی فعالیت می‌کنیم. برت کلارک سردبیر همکار، جمیل جانا سردبیر همکار برای ارتباطات و فناوری و سارا کمر سردبیر دستیار است، در حالی که ما یک کمیته سردبیری بسیار قوی و بااستعداد برای مجله داریم که شامل جان مگی، هانا هولمن و اینتان سواندی است و از حمایت فرد مگداف و ویکتور والیس برخورداریم.

باتوهان ساریجان: به‌عنوان سردبیر یک مجله سوسیالیستی، چه دشواری‌هایی را تجربه کرده‌اید و اکنون با چه مشکلاتی مواجه هستید؟
جان بلامی فاستر: دشواری‌ها بی‌پایان هستند، اما البته بزرگ‌ترین آن این است که ما در یک محیط سیاسی و اجتماعی در ایالات متحده وجود داریم که آنچه معمولاً به‌عنوان «چپ» نامیده می‌شود در واقع لیبرال، سوسیالی لیبرال یا سوسیال دموکرات است و عمدتاً از سرمایه‌داری و امپریالیسم حمایت می‌کند و در عین حال ضد مارکسیستی است، حتی اگر در برخی جنبه‌ها تحت تأثیر مارکسیسم قرار داشته باشد. لئو هابرمن و سوئیزی، سردبیران بنیان‌گذار« مرور ماهانه»، در دهه ۱۹۵۰ به دست بازجویان مک‌کارتی کشیده شدند، همان‌طور که مگداف، که بعد از مرگ هابرمن در سال ۱۹۶۸ هم‌سردبیر « مرور ماهانه»شد، نیز به همین سرنوشت دچار شد. پرونده سوئیزی در مورد آزادی آکادمیک به دیوان عالی ایالات متحده رسید، جایی که دادگاه به نفع او حکمی صادر کرد که یکی از تصمیماتی بود که پایان مک‌کارتیسم را نشان می‌داد. از همان ابتدا، « مرور ماهانه» فلسفه «بهتر کوچک‌تر اما بهتر» را پذیرفت، شعاری که باران از لنین اقتباس کرد. ما بر وضوح تأکید داریم و از آبکی کردن ایده‌هایمان به‌منظور کسب احترام درون سیستم خودداری می‌کنیم (که البته هزینه‌های قابل توجهی در پذیرش ما در جامعه ایالات متحده دارد)، زیرا رفتن به آن مسیر به معنای از بین بردن همان دلیلی است که وجود ما را توجیه می‌کند. ما بر دیدگاه بلندمدت و چشم‌انداز ضد امپریالیستی تأکید داریم. همچنین برای ما مهم است که « مرور ماهانه» زیرنویس «یک مجله سوسیالیستی مستقل» دارد. ما تمام تلاش خود را می‌کنیم تا از فرقه‌گرایی که غالباً سوسیالیست‌ها را تقسیم کرده، اجتناب کنیم و فضایی بزرگ برای چپ ضد امپریالیستی و سوسیالیستی ایجاد کنیم. دامنه مسائلی که سعی می‌کنیم در مجله پوشش دهیم بسیار گسترده است و در حالی که فکر می‌کنم رویکرد ما به‌طور کلی عالی است، در برخی حوزه‌ها موفق‌تر از دیگران بوده‌ایم. اخیراً سعی کرده‌ایم به حوزه‌هایی مانند سرمایه‌داری نژادی و نظریه تولید اجتماعی بپردازیم و شماره‌های ویژه‌ای را به هر دو اختصاص دهیم. این‌ها حوزه‌هایی هستند که ریشه‌های عمیقی در سنت « مرور ماهانه» دارند، اما ما همیشه نتوانسته‌ایم در سطحی که می‌خواهیم به آن‌ها بپردازیم.

باتوهان ساریجان: شما چند خواننده و مشترک درماه دارید؟
جان بلامی فاستر: بیش از چهار هزار مشترک چاپی برای مجله داریم، در حالی که فقط تعداد خوانندگان « مرور ماهانه»، وقتی خوانندگان آنلاین را اضافه کنیم، بیش از سه برابر این مقدار است و به خوبی از دوازده هزار نفر بیشتر است. اما در واقع، این فقط نوک کوه یخ است، زیرا مقالات ما در بسیاری از وب‌سایت‌های مختلف در سراسر جهان بازنشر می‌شوند و تقریباً بلافاصله به زبان‌های دیگر ترجمه می‌شوند، که این امر ردیابی دقیق را دشوار می‌کند. به عنوان مثال، بیشتر مطالبی که من برای مجله می‌نویسم اکنون تقریباً بلافاصله به زبان چینی ترجمه می‌شود و مقالات ما به طور منظم به زبان‌های اسپانیایی، ترکی، کره‌ای و بسیاری از زبان‌های دیگر نیز ترجمه می‌شوند. بنابراین، « مرور ماهانه» دارای مخاطبی جهانی است. علاوه بر این، این آمار شامل خوانندگان اضافی ما در « مرور ماهانه» آنلاین نمی‌شود، جایی که ما روزانه مطالبی جدا از مجله منتشر می‌کنیم. البته، ما از طریق نشر« مرور ماهانه» بخش انتشارات کتابمان، نیز تعداد بسیار زیادی خواننده داریم.

باتوهان ساریجان:: شما همچنین با نام «آنلاین» به نسخه دیجیتال روی آورده‌اید. مقالات اینجا به‌صورت رایگان منتشر می‌شوند. مجله چگونه برای حفظ خود و در عین حال استقلال، درآمد کسب می‌کند؟
جان بلامی فاستر: ما عمداً قیمت اشتراک مجله را با استانداردهای امروز پایین نگه می‌داریم. علاوه بر این، هم مقالات منتشرشده در خود « مرور ماهانه»و هم مقالاتی که به‌صورت جداگانه در آنلاین منتشر می‌شوند، بدون دیوارهای پرداختی و برای همه در دسترس هستند. بنابراین « مرور ماهانه» به هیچ وجه از یک مدل کسب‌وکار معمولی پیروی نمی‌کند. به همین دلیل، چیزی نیست که بتوان آن را به‌راحتی بازتولید کرد. ما به لطف وفاداری مشترکان چاپی خود دوام می‌آوریم، بسیاری از آن‌ها همچنین همکاران و حامیان« مرور ماهانه» هستند. ما محتوای مجله را از طریق اینترنت در اختیار همگان قرار می‌دهیم تا به افرادی که توانایی پرداخت ندارند و کسانی در جنوب جهانی و سایر نقاط که در غیر این صورت دسترسی آسانی نخواهند داشت، امکان دسترسی بدهیم. بیشتر مقالات قدیمی‌تر ما از قرن بیستم فقط برای مشترکین در دسترس است که به آرشیو کامل دسترسی دارند. برای دریافت خود مجله به‌صورت چاپی در قالب اصلی یا به‌صورت پی‌دی‌اف، به‌جای فرمت دیجیتال آنلاین، باید آن را یا به‌صورت مستقیم یا از طریق اشتراک خریداری کنید یا از طریق کتابخانه‌ها به آن دسترسی داشته باشید.
ما سعی می‌کنیم مجله چاپی را به گونه‌ای طراحی کنیم که مردم بخواهند آن را در دست بگیرند، بخوانند، مطالعه کنند و نگه دارند. « مرور ماهانه» به‌گونه‌ای طراحی شده است که باید به این شکل خوانده شود. برخی از مشترکین ما قفسه‌های کتاب خود را با مجله پر می‌کنند، که به اندازه کتاب است. مقالات در « مرور ماهانه» شامل تحلیل‌هایی هستند که برای ماندگاری ساخته شده‌اند و باید به‌همان اندازه که زمانی که برای اولین بار منتشر شدند معنادار باشند، حتی بیست و پنج یا پنجاه سال بعد، با در نظر گرفتن شرایط تاریخی متغیر به‌جای کوتاه کردن مقالات و تلاش برای رقابت با وبلاگ‌های اینترنتی، ما بر ارائه تحقیقات عمیق‌تر، اطلاعات و تحلیل‌های انتقادی که مردم به شدت به آن‌ها نیاز دارند، تمرکز کرده‌ایم. از اهمیت حیاتی برخوردار است که « مرور ماهانه» در طول تقریباً هفتاد و پنج سال وجود خود استمرار داشته و بر وضوح حتی در مورد موضوعات پیچیده تأکید داشته باشد که آن را کاملاً منحصر به فرد می‌کند. تا کنون خوانندگان « مرور ماهانه» در حمایت از ما ثابت قدم بوده‌اند و به ادامه اشتراک در مجله چاپی ادامه داده‌اند. تعهد آن‌ها به آنچه ما انجام می‌دهیم، دارایی اصلی ماست و راه بقای ماست؛ و همچنین تلاش‌های بزرگ چند نفر که هسته داخلی ما را تشکیل می‌دهند. البته، مجله تنها بخشی از عملیات ما نیست که شامل «انتشارات مرور ماهانه» نیز می‌شود. مجله و انتشارات رابطه‌ای همزیست دارند که هر کدام دیگری را تقویت می‌کند. همچنین، همان‌طور که اشاره شد، ما خوانندگان اینترنتی را داریم که بسیاری از خوانندگان جدید، به‌ویژه جوان‌تر، را شامل میشود. ربکا منسکی در «انتشارات مرور ماهانه» یک بخش ویدئویی اضافه کرده است که عمدتاً شامل نویسندگانی است که آثارشان را مورد بحث قرار می‌دهند و این مطالب در صفحه «انتشارات مرور ماهانه» در وب‌سایت ما منتشر می‌شود.

باتوهان ساریجان: آیا شما به انتقال از نسخه چاپی به دیجیتال کامل فکر می‌کنید؟
جان بلامی فاستر: نه، این برای ما یک قدم به عقب خواهد بود. نسخه چاپی مجله قلب « مرور ماهانه» است. ما نشریه‌ای هستیم که به‌طور فزاینده‌ای نادر است و اکنون بیشتر در نشریات نخبگان دیده می‌شود که هم به‌طور کامل چاپی و هم به‌طور کامل دیجیتال است. به‌عنوان یک مجله دیجیتال صرف، احتمالاً زنده نخواهیم ماند.

باتوهان ساریجان: گنجاندن مسائل زیست‌محیطی در برنامه انتشار از زمان تأسیس « مرور ماهانه» چه تغییری در نسبت‌ها ایجاد کرده است؟
جان بلامی فاستر: « مرور ماهانه» همیشه نگران علوم طبیعی و رابطه انسان با محیط‌زیست بوده است. آلبرت اینشتین مقاله «چرا سوسیالیسم؟» را برای شماره اول، جلد اول « مرور ماهانه» در سال ۱۹۴۹ نوشت. فیلیپ موریسون، فیزیک‌دان پروژه منهتن ، سال‌ها برای « مرور ماهانه» مقاله نوشت، همان‌طور که اسکات نیرینگ ، یکی از بزرگ‌ترین متفکران زیست‌محیطی اجتماعی در ایالات متحده نیز همین کار را کرد. نیرینگ در مجله به تجلیل از «بهار خاموش» راشل کارسون پرداخت زمانی که کتاب او منتشر شد. به‌محض انتشار مطالعه مشهور «ممطاالعه رشد» در سال ۱۹۷۲، سردبیران « مرور ماهانه» استدلال کردند که رشد اقتصادی نیاز به محدودیت خواهد داشت. با بدتر شدن بحران زیست‌محیطی، موضوع زیست‌محیطی به‌طور طبیعی در مجله برجسته‌تر شد. یک نقطه عطف کلیدی برای « مرور ماهانه» انتشار شماره ویژه‌ای در ژوئیه-آگوست ۱۹۸۶ تحت عنوان «علم، فناوری و سرمایه‌داری» بود که توسط دیوید هیملستین و استفی وول‌هندلر سردبیری شده بود و شامل مشارکت‌های ریچارد لوینس، ریچارد لوونتین، نانسی کریگر، وینسنت ناوارو و دیگران بود. لوینس و لوونتین—که «زیست‌شناس دیالکتیکی» را در سال ۱۹۸۵ منتشر کردند—از آن زمان به « مرور ماهانه» نزدیک‌تر شدند و مقالات متعددی برای مجله نوشتند. «انتشارات مرور ماهانه»، به‌لطف تلاش‌های کلارک و مارتین پادیو ، کتاب آن‌ها با عنوان «زیست‌شناسی تحت تأثیر» را در سال ۲۰۰۷ منتشر کرد. من با لوونتین دوست شدم، که یک بار به من گفت: (« مرور ماهانه» تنها چیزی است که داریم) که به نظر من زیباترین تعریفی بود که مجله تا به حال دریافت کرده بود.
سوئیزی به شدت نگران محیط‌زیست بود که می‌توان این را در تحلیل‌های او در دهه‌های ۱۹۶۰ و ۷۰ مشاهده کرد، و همین‌طور در مورد هری مگداف نیز صدق می‌کند. « مرور ماهانه» تأثیر زیادی بر توسعه جامعه‌شناسی زیست‌محیطی نئو-مارکسیستی در ایالات متحده داشته است، که به‌ویژه با کتاب «جامعه‌شناسی بقا» نوشته چارلز اندرسون در سال ۱۹۷۶ و «محیط‌زیست» نوشته آلن شنیبرگ در سال ۱۹۸۰ مشخص شده است. سوئیزی دوست نزدیک سردبیر «مجله علمی امریکائی »، جرارد پیل ، بود و آن‌ها به‌طور مکرر در مورد مسائل زیست‌محیطی بحث می‌کردند. پیل در سال ۱۹۹۲ کتابی با عنوان «تنها یک جهان» نوشت که تأثیر زیادی بر من داشت وقتی که مشغول نوشتن «سیاره آسیب‌پذیر» بودم. سوئیزی در سال ۱۹۸۹ دو مقاله عمده درباره مشکل زیست‌محیطی سیاره نوشت: «سرمایه‌داری و محیط‌زیست» (با هری مگداف) و «سوسیالیسم و زیست‌محیطی». در این قرن، مشکل زیست‌محیطی هر روز بیشتر نمایان شده و به یکی از موضوعات غالب در مجله تبدیل شده است، به همراه مسائل مربوط به زیست‌محیطی مارکسیستی از دیدگاه نظری. این موضوع به‌نوعی نقش غالب قبلی تحلیل بحران اقتصادی در مجله را جابجا کرده است، هرچند ما به انتشار کارهای مهمی در این زمینه ادامه می‌دهیم. « مرور ماهانه» همیشه یک نشریه سیاسی-اقتصادی بوده است که به‌طور مرکزی نگران امپریالیسم است، بنابراین نقد بحران زیست‌محیطی در مجله این ارکان فکری را دارد که از آن حمایت می‌کند. هر روز بیشتر، تناقضات سیاسی-اقتصادی و زیست‌محیطی به‌عنوان عواملی که به‌طور مشترک بحران ساختاری سرمایه را تشکیل می‌دهند، که اکنون وجود بشریت را تهدید می‌کند، دیده می‌شود و این بحران به‌طور جدایی‌ناپذیری با سیستم امپریالیستی مرتبط است.
بخش بزرگی از موفقیت ما در مواجهه با بحران زیست‌محیطی به مایکل یاتس ، مدیر «انتشارات مرور ماهانه» مربوط می‌شود. یاتس اقتصاددانی بسیار بااستعداد است که کار او عمدتاً به مسائل طبقه کارگر، کار و اتحادیه‌ها معطوف شده است. در جدیدترین کتاب او در سال ۲۰۲۲ با عنوان «کار کار کار: کار، بیگانه‌سازی و مبارزه طبقاتی» ، عنصر زیست‌محیطی قوی را وارد کرده است که به ارتباطات بین استثمار کار و تصرف طبیعت تأکید می‌کند. به‌لطف کار یاتس به‌عنوان ویرایشگر (و همچنین تلاش‌های پادیو)، «انتشارات مرور ماهانه» اخیراً سه کتاب منتشر کرده است که جایزه معتبر ایزاک و تامارا دیوتسچر را دریافت کرده‌اند، که دو مورد از این‌ها، «اکوسوسیالیسم کارل مارکس» اثر سیتو و «بازگشت طبیعت» من، بر روی زیست‌محیطی مارکسیستی تمرکز دارند. فرد مگداف یک دانشمند خاک است و همچنین در زمینه اقتصاد سیاسی می‌نویسد. تحلیل زیست‌محیطی ما را تقویت کرده است، به‌ویژه در زمینه نقد کشاورزی تجاری

باتوهان ساریجان:در نهایت، جان بلامی فاستر در اوقات فراغت خود از کار در مجله، چه کارهای دیگری را دوست دارد انجام دهد؟
جان بلامی فاستر: به‌جز کار بر روی مجله، من هنوز هر سال چند درس در دانشگاه تدریس می‌کنم و با دانشجویان تحصیلات تکمیلی در رشته‌های مختلف کار می‌کنم که زمان زیادی را می‌گیرد. من همچنین تحقیقات و نوشتن خودم را جدا از « مرور ماهانه» به‌طور مستقل دنبال می‌کنم. من دوست دارم سفر کنم و معمولاً این سفرها را با سخنرانی‌هایی در مورد سوسیالیسم و زیست‌محیطی در حمایت از جنبش‌های سراسر جهان ترکیب می‌کنم، هرچند اخیراً زیاد سفر نکرده‌ام. من سخنرانی‌های زیادی از طریق اینترنت انجام می‌دهم. من مقدار زیادی داستان تخیلی می‌خوانم. فراتر از آن، زندگی ام به خانواده و دوستان، و همچنین به جامعه و طبیعت اختصاص دارد. بخش زیادی از وقت ما در فضای باز در خانه می‌گذرد، هر روز پیاده‌روی‌های طولانی می‌کنیم و وقتی می‌توانیم به دریا و کوه‌ها سفر می‌کنیم. همان‌طور که پل لافارگ می‌گوید، فراتر از تمام کارهای ضروری و خلاقانه، ما حق داریم تنبل باشیم.
https://monthlyreview.org/2023/11/01/monthly-review-and-the-environment