گفتگو با الکساندر آرائوخوستا، فعال بوم شناس برزيلی
ترجمه عرفان رشيدی
در ۱۳ مارس سال ۲۰۱۷ الکساندر آرائوخوستا، فعال بوم شناس برزيلی، در گفتگوئی با دانيل تانورو، فعال محيط زيست بلژيکی، مسائل گوناگون مرتبط با اکولوژی و اکوسوسياليسم را بررسی کرده است.
تاثیر ظهور ترامپ را در تغییرات اقلیمی را چگونه ارزیابی میکنید؟
ترامپ در لحظهای به قدرت میرسد که ما در آستانۀ تغییرات اقلیمی کنترلناپذیری قرار داریم. ترامپ در کمپین تبلیغاتی خود گفت تغییرات اقلیمی حقۀ «چینیها» است تا تولیدات آمریکا را غیر رقابتی کنند و قول داد از توافق پاریس خارج شود. […] برای ارزیابی تأثیر خروج ایالات متحده از این توافق باید بدانیم اِندیسی ایالات متحده برابر است با کاهش انتشار ۲ گیگاتن گازهای گلخانهای تا سال ۲۰۲۵ (نسبت به ۲۰۰۵) و این ۲ گیگاتن حدود ۲۰درصد از تلاش جهانیِ مندرج دراِندیسی ۱۹۱ امضاءکنندۀ توافق را شامل میشود.
درنتیجه اگر برنامۀ ترامپ عملی شود، به این معنی است که ایالات متحده ۲ گیگاتن کربن به شکاف 8/5 گیگاتنی بین تعهدات دولتهای جهان و آنچه باید برای جلوگیری از افزایش بیش از 5/1 درجۀ سانتیگراد انجام شود اضافه میکند.
بهعبارت دیگر، باوجود ایالات متحده بسیار دشوار خواهد بود که از مرز ۲ درجۀ سانتیگراد عبور نکنیم و بدون ایالات متحده احتمالاً غیرممکن است. تصور میکنم اکثر طبقات حاکم در سراسر جهان اکنون متقاعد شدهاندکه تغییرات اقلیمی واقعیت و تهدیدی بزرگ برای حاکمیت آنهاست و این واقعیت منشأ انسانی دارد. این امر با انتخاب ترامپ تغییر نکرده است، همانطور که واکنش چین، هند، اتحادیۀ اروپا و دیگر کشورها نشان میدهد. حتی عربستان سعودی نیز تعهد خود به توافق پاریس و اِندیسی خود را تأیید کرده است. اما تأثیر خروج ایالات متحده، اگر تأیید شود، این خواهد بود که دیگر کشورها حتی کمتر از قبل به تشدید تلاشهای خود برای پر کردن این شکاف مایل خواهند بود.
از این منظر، موضع بسیار محافظهکارانۀ اتحادیۀ اروپا مسائل زیادی را نشان میدهد. ما باید در همهجا از دولتها بخواهیم که تلاشهای خود برای تغییرات اقلیمی را افزایش دهند، هم برای پر کردن شکاف بین توافق پاریس و اِندیسی هم برای جبران خروج ایالات متحده. این کار در چارچوب سیاستهای سرمایهداری فعلی ممکن نیست و به اصلاحات ساختاری نیاز دارد که منطق بازار را بشکند؛ مانند حملونقل عمومی رایگان، طرحهای عمومی برای عایقسازی ساختمانها، حمایت از کشاورزان در برابر شرکتهای بزرگ کشاورزی و حمایت از مردم بومی در برابر شرکتهای استخراج معدن و چوب و غیره.
مشکل تنها سیاست اقلیمی ترامپ نیست، بلکه سیاست کلی اوست. پروژۀترامپ مقابله با افول هژمونی آمریکا در جهان است؛ ترامپ میخواهد آن را از طریق سیاستی ملیگرایانه، نژادپرستانه، جنسیتزده، اسلامهراسانه، یهودستیزانه و خشن محقق کند. او عمدتاً بر چین سرمایهدار، قدرتی در حال ظهور که میتواند در آینده جایگاه ایالات متحده را به خطر بیندازد، تمرکز دارد. این پروژه خطر جدی جنگ حتی جنگ جهانی سوم را بههمراه دارد.
بااینحال در این وضعیت به شکل ناگزیر فوریت بحران اقلیمی ممکن است به مسئلهای ثانوی تبدیل شود، هرچند افراد هوشمند در طبقات حاکم آگاهاند که این مسئله ثانوی نیست.
ازآنجاییکه در دنیایی زندگی میکنیم که بهشدت تحت تأثیر فعالیتهای انسانی قرار گرفته ست، بسیاری ازدانشمندان توافق دارند که وارد دورۀ زمینشناسی جدیدی به نام انتروپوسن شدهایم. به نظر شما این موضوع چه آثاری بايد در برنامه و استراتژی چپ انقلابی داشته باشد؟
این بحث بسیار جالبی است. دانشمندان معتقدند انتروپوسن از جنگ جهانی دوم آغاز شده است. علتش آن است که از آن زمان آثار فعالیتهای انسانی به تغییرات زمینشناختی نظیر افزایش سطح دریا، ضایعات هستهای، انباشت مولکولهای شیمیایی جدید و موارد دیگر شده است. از دیدگاه زمینشناختی، مناقشهای در این گفته وجود ندارد؛ این تاریخ بر واقعیتهای عینی استوار است. اما دو بحث اجتماعی و سیاسی اساسی وجود دارد: یکی دربارۀ سازوکارهایی که این تغییرات عینی را به وجود آوردهاند و دیگری دربارۀ پیامدها از منظر برنامه و استراتژی؛ هر دو بحث به هم مربوط میشوند.
بحث دربارۀ سازوکارها دلایل نابودی محیطزیست توسط بشر را بررسی میکند. بیشک سرمایهداری بیشترین مسئولیت را در این نابودی بر عهده دارد؛ منطق رشد، تولید ارزش انتزاعی و بیشینهسازی سود با پایداری اکولوژیک ناسازگار است. نمودارهای نمایی که تکامل بحرانهای اکولوژیک مختلف را بهعنوان تابعی از زمان نشان میدهند بهوضوح این مسئله را منعکس میکنند؛ همۀ این نمودارها (انتشار گازهای گلخانهای، تخریب لایۀ اوزون، آلودگی شیمیایی و کاهش گونههای زیستی) نقطۀ عطفی پس از جنگ جهانی دوم دارند. ارتباط این مسئله با موج گستردۀ گسترش سرمایهداری واضح است. انکار نقش اساسی سرمایهداری و این ادعا که انتروپوسن نتیجۀ فعالیتهای انسان خردمند یا حتی کل جنسِ انسان است مضحک مینماید.
اما این تمام ماجرا نیست. نابودی زیستمحیطی پیش از سرمایهداری نیز وجود داشته است و در جوامع غیر سرمایهداری قرن بیستم هم در مقیاس وسیع رخ داده بود. این موضوع شباهتی با سرکوب زنان دارد؛ سرکوب زنان پیش از سرمایهداری هم وجود داشت و در بهاصطلاح «جوامع سوسیالیست واقعی موجود» نیز ادامه داشت. نتیجۀ این تحلیل در هر دو حالت یکسان است: از بین بردن سرمایهداری شرط لازم برای رهایی زنان و برقراری رابطهای غیر استثماری بین انسان و طبیعت است، اما شرط کافی نیست. در حوزۀ رهایی زنان، پیامد این تحلیل دوگانه است: زنان به جنبشی مستقل نیاز دارند و انقلابیون باید گرایشی سوسیالیستی در این جنبش ایجاد کنند. در اینجا بهروشنی با محدودیت قیاس مواجهیم، چون بدیهی است که طبیعت نمیتواند مستقلاً در مباحث اجتماعی مداخله کند.
نتیجهای که باید گرفت این است که برخی انسانها باید به نمایندگی از طبیعت در مباحث اجتماعی مداخله کنند. این همان کاری است که اکوسوسیالیستها میخواهند انجام دهند. بنابراین اکوسوسیالیسم چیزی فراتر از استراتژیای برای پیوند مطالبات اجتماعی و زیستمحیطی است؛ پروژهای تمدنی است که بهدنبال ایجاد نوعی آگاهی جدید اکولوژیک، فرهنگی جدید از رابطه با طبیعت و نوعی کیهانشناسی تازه است. البته هیچکس نمیتواند محتوای این آگاهی جدید را از پیش تعیین کند، اما ظاهراً این آگاهی باید بر اساس احترام، مراقبت و هشیاری شکل گیرد.
ما به چیزی فراتر از انقلابی اجتماعی نیاز داریم؛ به انقلابی فرهنگی نیز نیازمندیم. این انقلاب باید از طریق تغییرات رفتاری ملموس فوراً آغاز شود. اما این فقط مسئلهای مربوط به رفتار فردی نیست؛ این تغییرات باید بهطور اجتماعی تقویت شوند و از طریق مبارزات عینی پیشرفت کنند. جوامع بومی الهامبخشاند. ظاهراً کشاورزان کوچک و زنان در این فرایند نقش تعیینکنندهای خواهند داشت. دلایلش واضح است: نه به این دلیل که آنها «بهطور طبیعی» حساسترند، بلکه چون سرکوب خاصی را تجربه میکنند. اولاً آنها ۸۰ درصد غذا را تولید میکنند و مستقیماً با واقعیت تخریب طبیعت و پیامدهای آن مواجهاند؛ ثانیاً بهدلیل سرکوب پدرسالارانه، زنان اغلب مسئول کارهای بازتولیدی در خانوادهاند و این به آنها دیدگاه خاصی دربارۀ اهمیت سه عامل ذکرشده میدهد: احترام، مراقبت و هشیاری.
ممکن است کمی دربارۀ ارتباط میان بحران اکولوژیک و مهاجرت و همچنین روندهای آینده صحبت کنید؟
این یکی از پیامدهای هولناک تغییرات اقلیمی است. آسیبپذیرترین افراد کسانی هستند که مجبور میشوند مکان زندگی خود را ترک کنند. این روند هماکنون در چند منطقه، بهویژه در غرب آفریقا، در حال وقوع است. این بحران با جنگها، دیکتاتوریها، تروریسم و تصاحب زمینها توسط شرکتهای چندملیتی تشدید میشود. این روند همچنین در بنگلادش، ویتنام و برخی کشورهای جزیرهای کوچک نیز مشاهده میشود. افرادی که به فرار مجبور میشوند چه میکنند؟ به حاشیۀ شهرها پناه میبرند. ساختار اجتماعیشان، بهویژه روابط جنسیتی، بهشدت تحت تأثیر قرار میگیرد. با از دست دادن قدرت اقتصادی، زنان بیشترین آسیب را میبینند. برخی از این افراد، عمدتاً مردان، تلاش میکنند به کشورهای ثروتمند مهاجرت کنند. اگر طی سفر جان سالم به در ببرند، سعی میکنند برای خانوادههایشان پول بفرستند.
به نقل از نشريه فصل نامه هايا شماره ۸ ـ متعلق به موسسه رحمان